گنج

شمارهٔ ۲۴۰

قافیه: یندارد۱۰ بیت
عالم ز خرابی سر تدبیر ندارداین حرف پریشان شده تعبیر ندارد
از بسکه اساسش ز ته کار خراب استویرانهٔ ما طاقت تعمیر ندارد
ابروی تو خوش سخت کمانی است که چون اودر معرکهٔ حادثه تقدیر ندارد
شب روز چسان کرد به این سرد دمی صبحاین تازه جوان گر نفس پیر ندارد
آهی به کف آرید که کاری نتواندمردی که در این معرکه شمشیر ندارد
ای آینه خوش باش که چو عکس جمالشمانی به طربخانهٔ تصویر ندارد
رندی که کشد باده و مستی کند افشااز پیر مغان رخصت تکبیر ندارد
در شرع جنون هر چه دلت خواست میندیشکاین قاضی ما حکم به تکفیر ندارد
مست است ز بس محتسب از دیدن چشمتمستان تو را طاقت تعذیر ندارد
احوال جهان را ز سعیدا تو چه پرسیاین خواب گران حاجت تعبیر ندارد