شمارهٔ ۲۳۹
طفل است یار و چشمش با ما نظر نداردتا باده خام باشد با کس اثر ندارد
عمری است درد عشقش بیگانه گشته از ماآن آشنای دیرین از ما خبر ندارد
تلخ است صبر لیکن نفعش به از زیان استزهر است خشم، لیکن اما ضرر ندارد
دایم خرابهٔ ما چون زیر آسمان استزان روی کلبهٔ ما دیوار و در ندارد
خط قدیم اگر نیست بر صفحهٔ رخ اوپس از چه روی قرآن زیر و زبر ندارد
پیغام دل به جانان می برد تیر آهماما چه چاره سازم این مرغ، پر ندارد
از عشق ماهرویان زاهد نمی کند ننگمی داد دل به چشمش اما جگر ندارد
گر نیست مردم چشم پس از چه روی آن مهاز سایلان کویش تاب نظر ندارد
شد از کمال، ظاهر نقصان اهل عالماز عیب، پاک باشد آن کاو هنر ندارد
بر اشک من ترحم باید که او یتیم استرو در سفر نهاده طفل و پدر ندارد
در راه استقامت آن کاو که سر از آن کو؟بنهاده پای بر عرش تا حشر برندارد
غرق محیط وحدت از کثرت است دل جمعدر زیر بحر کشتی هرگز خطر ندارد
زلفت شبی است بس خوش روی تو روز روشناین روز شب ندیده آن شب سحر ندارد
از غم خوشم سعیدا زان رو که دور گردوندر کارخانه چیزی زاین خوبتر ندارد