شمارهٔ ۲۳۳
کی دیدهٔ تر دارد سوزی که جگر دارد؟ما در دل شب دیدیم فیضی که سحر دارد
حسن کرمش ظاهر در صورت عصیان شداز ابر عیان دیدیم فیضی که قمر دارد
جز بخل و حسد چیزی سرمایهٔ مردم نیستعیب است در این عالم آن کس که هنر دارد
هستی به چه می ماند در نشئهٔ این عالمبحری است حبابی را پوشیده به بر دارد
لخت جگری ای دل با اشک روان می کنزادی به رهش باید چون رو به سفر دارد
بر دیدهٔ مهرویان ای دل چه شوی حیراندزدیده ز هر چشمی او با تو نظر دارد
حق را به لباس حق دیدن نبود کاریدر صورت باطل ها سیران دگر دارد
جز حق سخنی دیگر بالا نکنی ای دلحق چون سر منصورت بر دار اگر دارد
عمری است روان دارد خونابه ز راه چشمتا سرو قد او را دل تازه و تر دارد
فردا که خرام آرد آن قامت سرو ای دلاز خاک سعیدا را آن روز که بردارد؟