گنج

شمارهٔ ۲۳۲

در این وادی که معموری نه دیوار و نه در داردخوشا آن کس که نم در چشم و آهی در جگر دارد
طریق خودنمایی نیست در آیین درویشیکلاه فقر را پوشد کسی کاو ترک سر دارد
جهان را هر زمان تغییر اوضاع است در باطنکه دریا در حقیقت هر نفس موج دگر دارد
کسی از چاپلوسی دلنشین ما نمی گرددکه در مجلس مگس هم دست بر بالای سر دارد
تو را در دل هزار امید و گویی طالب اویمبرو ای مرغ زیرک عاشقی کار دگر دارد
ز بس اهل جهان فکر حیات خویشتن دارندغم مردن سعیدا بهر مردم بیشتر دارد