شمارهٔ ۲۳۱
کسی ز سر میانش کجا خبر داردبه غیر بهله که دستی در آن کمر دارد
اگرچه تا حرم وصل کعبه راه خوشی استولی ز میکده عارف ره دگر دارد
مرا بجز می هجران دگر نصیب مبادکه عاقبت قدح وصل دردسر دارد
شفا مجو ز مطول ز علم فقه ملافکه درس عشق معانی مختصر دارد
به آب خضر و به قرص مسیح خنده زندهر آن کسی که لب خشم و چشم تر دارد
حباب خانهٔ خود را به موج می سپردکله به باد دهد آن که ترک سر دارد
سکندر آینه دید و ندید عیبش راکه از برای چه اندوه بحر و بر دارد
ز قبله رو به قفا کرده سجده می آردکسی که گوشهٔ محراب در نظر دارد
ز بحر و بر گذرد دل ز جام جم گیردکسی که آینهٔ صاف در نظر دارد
ز دست عقل سعیدا به باده برد پناهکه او به قول نبی از بلا خطر دارد