شمارهٔ ۲۲۱
ز بس بر سر خیال آن گل رخسار میگرددبه سرگر مشت خاری میزنم گلزار میگردد
مشو غافل ز چرب و نرمی گردون بزمآراکه آخر شمع مومی، نخل آتشبار میگردد
نمیدانم چهها دیده است دل از گوشهٔ چشمشکه دایم در قفای مردم بیمار میگردد
به قلب سبحه گردان چون نظر کردم خبر گشتمکه در تسبیح ذکر و در دلش دینار میگردد
پریشان ساز اول خویش را آن گاه عزت بینکه گل چون شد پریشان بر سر دستار میگردد
چرا یاد تو در دلها نبخشد جان که تصویرتاگر در خواب مخمل بگذرد بیدار میگردد
چو [مرغی] نیم بسمل شد در او آرام کی باشدسر منصور از بیطاقتی بر دار میگردد
چو نی تا عشق، بی برگ و نوایم کرد دانستمکه آخر استخوانم ساز موسیقار میگردد
چه غم داری سعیدا گر ز پا افتادهای امروزکه فردا دستگیرت خواجهٔ احرار میگردد