شمارهٔ ۲۲۰
زمین از اشک سرگردان من گرداب میگرددزمان از نالههای زار من سیماب میگردد
مگر خورشید در این صبح با گل گرم سر کردهکه از گستاخیش در چشم شبنم آب میگردد
به چشم طالع ما سودهٔ الماس اگر پاشیز چشم ما نهان ناگشته آن همخواب میگردد
مرا در فقر حاصل گشته اکسیر قناعت بسکه خاکستر به زیر پهلوم سنجاب میگردد
چسان مشاطه بربندد کمر یارب نمیداندمیانی را که از تشبیه مو بیتاب میگردد
مگر قصد شبیخونی سعیدا آسمان داردکه امشب بر سر ویرانهام مهتاب میگردد