شمارهٔ ۲۱۰
مرا ز حلقهٔ آن دربهدر پسند مبادچو آفتاب خلاصم از آن کمند مباد
هر آن سری که بر آن آستان نگردد خمچو حلقهٔ در آن کوی سربلند مباد
رقیب اگر شکر ار خورد باده نوشش بادمرا به جز می وصل تو سودمند مباد
ز فکر ماضی و مستقبل است ظلمت عقلکه هیچ دل به خیالات چون و چند مباد
همیشه ورد سعیداست حافظا این قولکه جسم نازکت آزردهٔ گزند مباد