شمارهٔ ۲۰
انگشت تعرض نرسیده سخنم راآسیب خزان راه ندیده چمنم را
از بسکه لطیف است مرا ذایقه در کامچون زهر کند حرف مکرر دهنم را
ای شیخ نگه دار ز هم صحبتی ام دلچون خلوت خود شهره مکن انجمنم را
دانی که چو من گور به آتش زده ای نیستگر باز کنی و بشکافی کفنم را
حرف می و معشوق ز من عقل ربایدزنار بود هر خم مو برهمنم را
از بسکه چو گل چاک زدم خرقهٔ تجریددامان و گریبان نبود پیرهنم را
عضوم همه پرخار چو ماهی بود اماهرگز نخلد خار تعلق بدنم را
بیگانه ندارد خبر از رجعت عشاقجز اهل وطن راه ندیده وطنم را
شیرینی حرف است سعیدا که زبانمبیرون نگذارد که برآید سخنم را