گنج

شمارهٔ ۲۱

مکن سؤال ز هر بی وفا وفای مراکه غیر وقت چه داند کسی صفای مرا
چه نسبت است دلم را به جسم زار و نزارکه استخوان نکند صید خود همای مرا
غمی ز مرگ چو آتش نداشتم دیشبکه کرد اخگر من گرم داشت جای مرا
چو اهل زرق و ریا دلق من به نیل مزنبزن به بادهٔ رنگین خم، ردای مرا
اگرچه کشت مرا ناوک نگاه تو لیکستان ز لعل لب خویش خونبهای مرا
به زور باده گشا هر گره که هست مرابه روی آب بزن نقش بوریای مرا
زیاده ده دو سه ساغر ز خود خلاصم کنبه آب و خاک خرابات زن بنای مرا
به آن امید سعیدا شبی به روز آوردکه این غزل برساند به او دعای مرا