شمارهٔ ۱۹
دست گیرید ساغر غم راپاس دارید خاطر هم را
تا ز خورشید گل عرق نکندکور سازید چشم شبنم را
قبلهٔ من شراب تلخ بیارچه کنم آب شور زمزم را
با چنین [وحشیی] چه سازد کسکه به رم یاد می دهد رم را
زخم ما کی به خویش می گیردمنت چرب و نرم مرهم را
تا به ما روی دست خویش نمودپشت پایی زدیم عالم را
شوکت خم نیامدم به نظرمنمایید بادهٔ کم را
با هزاران نشاط و ذوق و سرورصبح سازید شام ماتم را
همت خم به جوش چون آیدنتوان برد نام حاتم را
معنی شعر ما بیان مکنیدمگشایید زلف درهم را
هیچ فتح از کتاب روی ندادچند بینیم کسره و ضم را
چشم گریان ما اگر این استمی نشاند به خاک و خون یم را
ساقیا جام از آن میم پرکنکه به چرخ آورد سر جم را
دل دیوانه ام به صحرا رفتتا دهد یاد آهوان رم را
او کجا تاب زلف می آردمی تراشد ز ناز پرچم را
یک نفس پاس دم سعیدا راچند نوشی تو ساغر دم را