گنج

شمارهٔ ۱۸

قافیه: منمیسازدمرا۶ بیت
همچو ساغر تا به لب همدم نمی‌سازد مرااز شراب تلخ غم، بی‌غم نمی‌سازد مرا
باده ده ای خضر آب زندگی در کار نیستاخگر افسرده‌ام شبنم نمی‌سازد مرا
از بهشتم کرد بیرون عشق در خاکم فکندحیرتی دارم که چون آدم نمی‌سازد مرا
ساقیا خشت از سر خم گیر پر کن هرچه هستامتحان دارم که از می کم نمی‌سازد مرا
زخم شمشیر نگاه است این جراحت ای حکیمریزهٔ الماس نه مرهم نمی‌سازد مرا
برّه‌پرورد خراباتم سعیدا چون کنمخاک پاک مکه و زمزم نمی‌سازد مرا