شمارهٔ ۱۷
لب وانشد به ذکر، ز بیم ریا مرابر سینه بسته دست طلب در دعا مرا
تا همچو موج، نقش خودی را زدم بر آبدر سینه داده همچو گهر بحر، جا مرا
عشق تو روشناس نعیم و جحیم کردبیگانه کرد از دو جهان آشنا مرا
در عالم شمار منم کم ز هر چه هستگردون به دیده چون نکند توتیا مرا
یک گندم درست سعیدا برون نشدبی آبروی قسمت از این آسیا مرا