شمارهٔ ۱۶
تا شد حکیمم عشق او با درد شد الفت مراتا شد رفیقم درد او رفت از سرم گرد هوا
عمری است تا کار دلم خون خوردن و جان کندن استنی در غمت حالا مرا افتاده بر سر این بلا
از بخت می خواهم مدد جذبی ز زلف یار همتا باز خاک راه او در دیده سازم توتیا
در کوی جانان می روی با کاروان عشق روتا هر قدم در گوش جان از او رسد بانگ درا
نی چون برید از برگ خود با هر لبی دمساز شدبا هر نوا شد آشنا تا شد سعیدا بینوا