گنج

شمارهٔ ۱۸۷

هر که آمد عمر خود را صرف سامان کرد و رفتشمع را نازم که جسم خویش را جان کرد و رفت
تیشه را بر سر نه از بی طاقتی فرهاد زدکوه کندن را برای خویش آسان کرد و رفت
گریه ام کی همچو شبنم منت از گل می کشداشک من از گریهٔ من گل به دامان کرد و رفت
داشتم زان پیرهن [بویی] چو گل در جیب خویشسرزد آهی صبح آن را در گریبان کرد و رفت
غنچه را آمد نسیم آشفت بگذشت از چمننالهٔ بلبل دل گل را پریشان کرد و رفت
نکهتی از طرهٔ جانان نسیم آورد دوشبلبل طبع سعیدا را غزلخوان کرد و رفت