شمارهٔ ۱۸۶
دل بسکه چشم شوخ تو را نام میگرفتچشمم به گریه روغن بادام میگرفت
میکرد جا به خانهٔ سیماب انتخابهرگاه بی قرار تو آرام میگرفت
انگشت رو به باده که میکرد فیالمثلگر از لب تو بوسه به پیغام میگرفت
اندام سرو بوی گل و رنگ لاله راقدرت ز پیکر تو سرانجام میگرفت
در راه شوق چون گل صد برگ میشکفتهر خار چون ز پای طلب کام میگرفت
آن صید لاغرم که اگر باخبر شدیصیاد گریه پیش ره دام میگرفت
میشد قبول شاه، سعیدای بینواگر همتی ز شحنهٔ بسطام میگرفت