شمارهٔ ۱۸۴
دل ز تکرار بهشت حور از کوثر گرفتآن قدر سودم به صندل سر، که درد سر گرفت
سرنوشتم بود دیدم کفر غالب شد به دینحسن خط، حسن جمال یار را دربر گرفت
کثرت عاشق به بالا برد کار حسن راشمع ما از جوشش پروانه بال و پر گرفت
لب گزیدن های او امروز بیجا نیست دوشبوسه ها از لعل میگونش لب ساغر گرفت
ما در آن فکریم تا [راهی] به خود پیدا کنیمنامسلمان برد دین و کفر را کافر گرفت
یاد گیر از شمع ای پروانه رسم سوختنتن به آتش داد و آخر شعله را دربر گرفت
هر کجا سیمین تنی بینی به سیمش کش کنارکیست شیرین یوسفی را می توان با زر گرفت
گرچه در آتش کرد تیزها ولیکن نرم نرمبر سر این تندمشرب جای، خاکستر گرفت
سینه عریان کرد جان بر کف نهاد و داد سرتا سعیدا داد دل از نیش آن خنگر گرفت