شمارهٔ ۱۸۳
در شکنج زلف او دل تاب نتواند گرفتچون کتان، کام از شب مهتاب نتواند گرفت
کی لب شیرین کند کار نگاه تلخ راجای می را گر دهد جان آب نتواند گرفت
کام از کامل عیاران یافتن آسان مدانکس دمی آب از گل سیراب نتواند گرفت
بی ریاضت کی ملایم می شود طبع ثقیلنرم خویی را کس از سنجاب نتواند گرفت
بحر همت سعیدا چرخ را آمد به جوشکاسه ای دارد که یک کف آب نتواند گرفت