شمارهٔ ۱۷۳
مرا دمی نفسی لحظه ای و آنی نیستکه با جفا و وفا از تو امتحانی نیست
بجز مشاهدهٔ آن جمالبی کم و کیفدر آن جهان که منم ماه و آسمانی نیست
شهید عشق تو را بهتر از دم شمشیرمیان معرکه امروز ترجمانی نیست
کم است از قدح خشک و کاسهٔ تنبورهر آن سری که در او شورش و فغانی نیست
همای روح شود صید آن چنان جسمیکه در شکنجهٔ یک مشت استخوانی نیست
قسم به شیشه و پیمانه بینوایان راکه به ز پیر خرابات مهربانی نیست
من از ته دل و جان عندلیب آن با غمکه در قفای بهاران او خزانی نیست
هر آن که سر ز دو عالم کشیده می بینمکه جز در تو پناهی ز آستانی نیست
ز گفتگو چه کند غنچه لال اگر نشودکه در ادای سخن های دل زبانی نیست
خوش است حال سعیدا به یمن همت عشقکه در تدارک برگی و آشیانی نیست