شمارهٔ ۱۷۲
به سوی کوی تو را نگاه خالی نیستچگونه با تو رسد کس که راه، خالی نیست
چنان پر است ز آیینه طلعتان دل ماکه جای آه در این کارگاه خالی نیست
به هر طرف که روی می برند خوبان دلجهان ز ابرو و چشم سیاه خالی نیست
از آن زمان که فلک حقه باز شد گاهیز شر حادثه این خیرگاه خالی نیست
چه آب و خون و چه یوسف همان تو دلو امیدفکن که ز این دو سه یک، هیچ چاه خالی نیست
تویی به دل نه خیال دگر که بر گردونچو آفتاب بود جای ماه خالی نیست
چگونه یاد تمنای وصل او نکنیمکه نامهٔ ملک از این گناه خالی نیست
گهی به گل نگرم که به پای سرو افتمکه عالم مثل از اشتباه خالی نیست
ز وادی عدم و منزلش مترس که هیچز رفت و آمدن این شاهراه خالی نیست
همین نه لاله سعیدا به سینه دارد داغزمین هیچ دل از این گیاه خالی نیست