گنج

شمارهٔ ۱۷۱

قافیه: اهخالینیست۹ بیت
لامکانی تو و امکان تو بی چیزی نیستنهی در عالم فرمان تو بی چیزی نیست
از گریبان جهان سر به درآورده مرادست در گوشهٔ دامان تو بی چیزی نیست
صد هزاران به تمنای تو چون اسماعیلواله و کشته و حیران تو بی چیزی نیست
روبرو با دل مجروح ستمدیدهٔ ماحلقهٔ زلف پریشان تو بی چیزی نیست
در گلو اشک گره گشته و خون می گریمنالهٔ زار ز هجران تو بی چیزی نیست
نمکی ریخته گویا به دلت از شورمگریه ام زان لب خندان تو بی چیزی نیست
خودنمایی است مگر قصد تو با خلق جهانکه چو گل چاک گریبان تو بی چیزی نیست
خورده ای تیغ نگاهی مگر از دست کسیکه به دل زخم نمایان تو بی چیزی نیست
ای سعیدا لب شیرینِ که داری به خیالطوطی طبع غزلخوان تو بی چیزی نیست