گنج

شمارهٔ ۱۷۰

بجز از بخل در این دور زمان چیزی نیستجز حسد پیشهٔ این آدمیان چیزی نیست
بی نهال قد وسیب ذقن و نرگس چشمسیر باغ و چمن وآب روان چیزی نیست
قامتت خم شد و از ناوک دم هیچ نماندگوشه ای گیر که بی تیر، کمان چیزی نیست
گر شود چشم دل از خواب گران وا دانیمال و جاه و حشم و گنج روان چیزی نیست
اعتمادی نبود بر کرم و لطف جهانتکیه بر سایهٔ این سرو روان چیزی نیست
چه کشی منت گردون که ورا در ترکشغیر تیر نفس سوختگان چیزی نیست
از رفیقان مطلب مرهم زخم دل ریشکه در این طایفه جز لطف زبان چیزی نیست
بر همان چیز که داری تو سعیدا رغبتبیشتر از همه بنگر که همان چیزی نیست