گنج

شمارهٔ ۱۶۸

منظور من جز او چه بود در نظر که نیستاز حال دل چه شکوه کنم بی خبر که نیست
حرف از دهان او چه زنم راه حرف کوبر آن میان چه دست توان زد کمر که نیست
افتاده ام چو مرغ کبابی در این دیارعزم کدام شهر کنم بال و پر که نیست
شادی روا نداشت ولی چون کند فلکدر کارخانه اش غم از این بیشتر که نیست
یک تیر آه خسته دلان کارگر نشدبر جان کاسه پشت فلک بی سپر که نیست
گردون کجا قبول کند حرف مفلساندر خانهٔ بخیل گدا معتبر که نیست
شیرین کند کلام سعیدا مذاق دلچون خامهٔ نی قلمش بی شکر که نیست