شمارهٔ ۱۶۷
عاشقان را رخصت دیدار آن مه پاره نیستهمچو خورشیدش کسی را طاقت نظاره نیست
در بهای یک نگاهش دین و دل دارد طمعغیر جان دادن در این راه مفلسان را چاره نیست
شیر می نوشد ز پستان اجل طفل دلیردر نظر تابوت، مردان را بجز گهواره نیست
کی رسد در دامن مطلب بجز دست خیال؟ای زلیخا یوسف معنی گریبان پاره نیست
دل ز خویَش گر کَنی لیکن به رویش چون کنی؟می توانی کرد این را چاره آن را چاره نیست
یا ز پا می افکند یا دست می گیرد جهاندایهٔ این دور، خونخوار است اگر غمخواره نیست
هر که گم گردد در این صحرا به مطلب می رسدخضر این وادی سعیدا جز دل آواره نیست