گنج

شمارهٔ ۱۶۱

قافیه: سشنیست۷ بیت
گر برد از هوش زان چشم سیه تقصیر نیستغیر دل دادن به چشم شوخ او تدبیر نیست
تیغ ابرو مانع ظلم است چشم شوخ راپاسبانی بر سر کافر به از شمشیر نیست
گر مریدان را مراد از زهد، شیخی کردن استهیچ تدبیری برای این به از تزویر نیست
ای که از خلوت خرابات آمدی خوب آمدیسر بزن پایی بزن این خانهٔ تصویر نیست
از جهان بی ظلمت عصیان کسی کم رفته استاین رده دور و دراز البته بی شبگیر نیست
در دل او نیست از آب ترحم قطره اییا در آه و نالهٔ ما قوت تأثیر نیست
ای سعیدا دلبر از عاشق به از او واقف استحال دل را پیش جانان حاجت تقریر نیست