گنج

شمارهٔ ۱۶۲

صاحب نفسی را که اثر در نفسش نیستنخلی است که جز غم ثمری پیش‌رسش نیست
شوخی که طلبکار و هواخواه نداردنارست ولیکن مدد از خار و خسش نیست
آن که مقید به لباس است چه چیز است؟مرغی است گرفتار و به ظاهر قفسش نیست
از بس که سبک می‌گذرد قافلهٔ عمرما گوش به آواز و صدا در جرسش نیست
در خانه کسی هست مرا، لیک چه سازم؟دل‌سخت چنان است که صد حرف بسش نیست
در غمکدهٔ عشق خوشا حال سعیداامروز که جز درد و الم هم نفسش نیست