شمارهٔ ۱۵۲
باخبر باش که از حال خبرداری هستخواب منع است در آن خانه که بیداری هست
سخن دوست به بیگانه نباید گفتنمی ننوشیم در آن بزم که هشیاری هست
گرچه گل ناز به همراهی بلبل داردلاله را همچو منی سوخته دل یاری هست
عهد کردم به کسی [خواجگیی] نفروشمدر جهان تا به غلامیم خریداری هست
یک به یک تیر قضا می رسد و می افتدغایب از دیدهٔ ما و تو کمانداری هست
نیستی بُله سعیدا ز دو عالم بگذردل به جنت چه دهی وعدهٔ دیداری هست