گنج

شمارهٔ ۱۵۱

نشئهٔ آب حیات از لعل شکرکام اوستهر دو عالم را فصاحت بستهٔ دشنام اوست
آفتاب از پرتو عکسش نشانی می دهدساغر سرشار معنی، جرعه سنج جام اوست
خویش را همرنگ زلفش گفت و عنبر شد خجلروسیاهی های او آخر ز فکر خام اوست
باغبان گل را به یاد عارضش جا داده استدر چمن مقصود از سرو سهی اندام اوست
آسمان جام از آن روزن جدا گردیده استآفتاب افتاده خشتی از کنار بام اوست
باد سرگردان و بحر آشفته و عالم خرابای سرش گردم چه حال است این که در ایام اوست؟
تلخ می گوید به گوش نرگس بیچاره گلتا در این گلشن نوای شوخی بادام اوست
لایق حق غیر حق از کس نمی آید بجاچشم خاص و عام لیکن بر سر انعام اوست
هست عالم ها سعیدا در خم زلفش نهانصبح امید سعادت در کنار شام اوست