گنج

شمارهٔ ۱۵۰

نگشت کار ز بخت سیاهتاب، درستچو زلف شد همه کارم به پیچ و تاب درست
زگریه مردم چشم مرا زیانی نیستز دست موج نشد خانهٔ حباب درست
چرا به سلسلهٔ زلف خود ننازد اوکه کرده نسبت خود را به آفتاب درست
به ناز و غمزه کند کار صد خمارشکننگاه صبحدم از چشم نیم خواب درست
به غیر پیر مغان دیده است کس که کسیبه زور آب کند خانهٔ خراب درست؟
به قصد کشتن من آمدی دمی بنشینکه من ببینم و هم نیست اضطراب درست
به فکر کار، نیفتاده کار رفت از دستگذشت عمر و نیامد مرا حساب درست
کند ز راه نیاز آفتاب پابوسشکه پا هنوز نکرده است در رکاب درست
شکسته رونق ابیات را سعیدا زانکه کرده این غزل خود به انتخاب درست