شمارهٔ ۱۳۰
هوشیار ای دل که او مست می ناب آمده استدر کنارش گیر زودی وقت دریاب آمده است
هر جواهر کان نمی خواهی تو را آید به دستگوهر مقصود در این بحر نایاب آمده است
بر صفا روی او منکر چسان گردد کسیچشم، بیت الله، ابرو طاق محراب آمده است
با خیال زلف در زنجیر کردم پای دلاز تماشای رخش هرگه که بی تاب آمده است
در فراقش خوابم آمد گریه می دیدم به خوابچون شدم بیدار دیدم بر سرم آب آمده است
نیمشب یاد رخش کردم منور شد جهانغیر می داند که در این خانه مهتاب آمده است
طفل اشکت گر سعیدا می رود عریان چه باکنیست عیب این بینوا از عالم آب آمده است