شمارهٔ ۱۳۱
آسمانم تکیه گاه من بدن گردیده استداغ ها بر تن چو گردون پیرهن گردیده است
سیل اشکم برده از بس پاره های دل مراهر سر خاری در این وادی وطن گردیده است
دل به ذوق نوش آن لب های میگون عمرهاستهمچو جام باده سر تا پا دهن گردیده است
گر کلامم سبز گردد در ضمایرها چه دور؟دشت ها از گریهٔ مجنون چمن گردیده است
همچو اخگر تن به آتش دادگان فارغ دلندپیشتر از مرگ خاکستر کفن گردیده است
تا کشد افتاده دل ها را از آن چاه زنخناز، دست قدرت و کاکل، رسن گردیده است
قدردانان سخن رفتند یک یک از میانتا سعیدا در جهان صاحب سخن گردیده است