شمارهٔ ۱۲۶
چشم او در بردن دل بی گناه افتاده استدلربایی شیوهٔ چشم سیاه افتاده است
با گلت مانند سازد یا به خورشید و قمردر میان این سه، دل در اشتباه افتاده است
می شود نیلوفر آن رخساره گاهی از نسیماز نزاکت بر رخش تاب از نگاه افتاده است
از غبار سینه ها پوشیده شد راه امیدبسکه طالع کشته در این شاهراه افتاده است
خاطر زاهد نشد فارغ ز فکر بوریادایماً این نقش در این کارگاه افتاده است
قدردان عاشق صادق بود آن پرغرورکز سواد خط شکستی در سپاه افتاده است
تیزگامی های دولت کن قیاس از آفتابصبح تا برداشت سرشامش کلاه افتاده است
من گدای کوی آن سلطان بختم کز نیازچون گدایان بر در او پادشاه افتاده است
می نوازد رحمتش گویند هر جا عاصیی استوای بر حال سعیدا بی گناه افتاده است