گنج

شمارهٔ ۱۲۷

غم دماغم را پریشان کرده استناله جسمم را نیستان کرده است
هر گدایی را که چون از خود گذشتفقر را نازم که سلطان کرده است
هر که آسان دید دور چرخ رامشکلی را بر خود آسان کرده است
می تواند جسم ما را جان کندجان خود را آن که جانان کرده است
معنی آدم ز هر نقشی مخواهصورتش را گرچه انسان کرده است
دایه اش بس مهربان است و لطیفطفل ما خود را گریزان کرده است
از تبسم دوش در بازار عشقدلبر ما شکر ارزان کرده است
کعبهٔ دل را نمی داند چه سود؟شیخ گو قطع بیابان کرده است
سر به جیب فکر، صوفی زان بردسیر جنت در گریبان کرده است
تا به جوش آمد سعیدا بحر دلنطق ما را گوهرافشان کرده است