شمارهٔ ۱۱۵
آنچه در شش جهات گردون استبهر اثبات ذات بیچون است
آنچه آورده از عدم به وجودبه حقیقت نگر که موزون است
لیلیی را که نیستش طرفیهر طرف صدهزار مجنون است
عارفان زان شدند دیوانهکه شناسش ز عقل بیرون است
هر نشانی کزو شود پیدامرو از جا که فعل واژون است
پیش علمش جهان و هرچه در اوستبه مثل همچو نقطه در نون است
هرچه در خانهٔ قدم ره یافتاز بلای حدوث مأمون است
نیست از معنیت خبر ورنهنیک و بد آنچه هست مضمون است
نیست حد قیاس ذاتش رااو مبرا ز کم ز افزون است
عمر در چون چرا کنی ضایع؟بازگشت که سوی بیچون است
تو مگو وقت رفت از دستمآنچه آن وقت بود اکنون است
شاد کن خاطر سعیدا رادر فراق رخ تو محزون است