گنج

شمارهٔ ۱۰۵

در خانه ای که جای کسی نیست جای ماستبامی که بر هواست بنایش بنای ماست
لنگر، جفا و صبر و هوا جذب و موج، اشکخون بحر و دل سفینه و غم ناخدای ماست
آن را که احتیاج نباشد به بندگیاز بندگان بی سر و سامان خدای ماست
در کارگاه عشق، دل سنگ تیره راآن صیقلی که آینه سازد جلای ماست
ما را نه دوستیست به دشمن گداز مابیگانه هر که شد ز جهان آشنای ماست
مرغی که بال و پر به هوای خدنگ اواز استخوان کشیده سعیدا همای ماست