شمارهٔ ۱۰۲
نه همین خندهٔ گل از پی نشو است و نماستای بسا گریه که چون شمع ز باد است و هواست
سرکنم خم به طمع این چه حکایت باشددست بالا نکنم گر همه هنگام دعاست
دلنشین شد بد و نیک و ادب و بی ادبیتا ز پیش نظرم رسم تواضع برخاست
غم خورد طالب و گو شاد نگردد محبوبگرچه خورشید نبالید ولیکن مه کاست
پرسش حشر به قانون شریعت باشدکه همین سلسله تا روز قیامت برپاست
بی جمال تو مرا شب نشود هرگز روزاز جهان می شنوم وعدهٔ رؤیت فرداست
گر سخن از قد رعنای تو آید به میانروز محشر ز همه حرف سعیدا بالاست