شمارهٔ ۱۰۰
آن آفرین جهان که نگهدار عالم استهر دلبر زمانه هم اغیار عالم است
چشمی که وا ز کثرت غفلت نمی شودتا روز حشر دیدهٔ پندار عالم است
نازم به آن بتی که به هر پا گذاشتنصد گام پیش از پی آزار عالم است
در قید ماست عالم و ما حظ نمی کنیمای وای بر کسی که گرفتار عالم است
هر ذره ای ز مهر رخش رقص می کندکافر بود کسی که در انکار عالم است
گردون، متاع کینه فروشد به مشتریروزی که مهر بر سر بازار عالم است
چشم گدا به این همه تنگی و خیرگیسیری ندیده، سیر ز دیدار عالم است
منت ز آب و گل نکشد دل چو شد خرابکاین خانه بی نیاز ز معمار عالم است
در آفتاب حشر سعیدا چه می کندآن کس که سایه پرور دیوار عالم است؟