شمارهٔ ۹۹
صافیدلی چو آینه در این زمان کم استور هست همچو آب روان در پی هم است
نبود عجب که منت آسودگی کشمزخم صحیح ناشده در زیر مرهم است
آیینه از تراش و خراش است پرضیاروشنگر طبیعت ما خلق عالم است
آب از دهان ساغر جمشید می رودصبحی دمی که غنچهٔ گل پر ز شبنم است
پیچد به آن کمر ز گمان شانه زلف رایک موی در حساب ز کاکل اگر کم است
تا حشر برنخیزد اگر بر فلک نهند[سرباریی] که بر سر فرزند آدم است
در زیر خاک، همت می جوش می زنداین طفل نارسیده مگر نسل آدم است
دایم طناب طول امل در گلوی توستتا میخ آز در گل حرص تو محکم است
بتخانه است دهر و سعیداست بت پرستآن کاو مرید خال و خط و زلف و پرچم است