گنج

شمارهٔ ۴

کی ز کوی تو سعیدا نفسی می شد دورگر خیال تو نمی داد دلش را دستور
گرچه در صورت ظاهر ز تو دور افتادمنیست منظور خیالم بجز ایام حضور
پرتو شعلهٔ دیدار منور داردکلبه ام را مه و خورشید چه نزدیک و چه دور
صبر، مفتاح فرج گفته رسول عربیبه امید سخن اوست که گشتیم صبور
تا جدا کرده نظرهای رقیبان از یارچشم زخمی است که افتاده به رویم ناصور
در حلاوت چو عسل گشته کلامم که فراقبسکه بر شان دلم نیش زده چون زنبور
مطلب از سیر جنان دیدن همعصران استورنه بالله که خواهش نبود حور قصور
مثنوی تا به جهان شرح جدایی را کردگشت در عالم تنهایی ما نی مشهور
منتظر باش مگر یوسفی از غیب رسدکه کند کلبهٔ احزان تو بیت المعمور
دوش در کوی خرابات گذارم افتادمطربی ساغر می در کف و می زد تنبور
معنی مصرع ثانی به ترنم می گفتوای بر حال کسی کاو ز تو باشد مهجور
شام شهر رمضانم شب هجران گشتهمی برد رشک ز شام تو مرا وقت سحور
دیده از دیدهٔ من سیل روانی زان روچرخ افکند در این گوشه به امداد بحور
وقت مهر است خدایا ز سحاب کرمتچند در ابر جدایی بود این خور مستور
روز هجران مرا هم شب وصلی بفرستکه به این روز شوم چون شب یلدا مشهور
به خیال تو نسازم چه کنم مسأله راآب چون نیست ز خاک است طهارت به ضرور
طرفه سخت است به مطلوب رسیدن در هجراین کمان را نکشیده است کسی با زر و زور
بی تو درد دیدهٔ من دهر چنان تنگ [فضاست]که برم رشک چو آید به نظر دیدهٔ مور
خار صحرای فنا سائل دامن گیر استپوست بر دوش در این راه به از کرک سمور
ز اتحادم سخنی چند بیان می کردملیک ترسم که به دارم نکنی چون منصور
ذکر مهجور بجز وصل نباشد چیزیغیر می سر نزند حرف دگر از مخمور
می برد یاد تو از هوش، خیالت از خویشرفت بیجا سخنی گر ز سعیدا معذور