شمارهٔ ۳
بس بلند است قصر و خانهٔ یاردر تصور ز سر فتد دستار
در رهش بسکه دست و پا زده امپا ز رفتار ماند و دست از کار
بعد از اینم غم حساب نماندراست ناید دگر غمش به شمار
هر چه بینی به بد حواله مکنزیر این چرخ گنبد دوار
کارفرمایشان یکی است یکیخواه بدکار و خواه نیکوکار
کفر و دین را بهانه نیست جز اوهر دو از دست خفته و بیدار
در مقامی است فاتح الابوابدر مکانی است حافظ اسرار
بی حساب است در صفت اسمشکه خدا نیست جز یکی به شمار
دل روان شد به صد زبان در حمدگر زبانم گرفت از گفتار
نشوی تا در این میانه دو دلدل بجز دلربای خود مسپار
زاهدا تا خدا چه می خواهدمن گنه می کنم تو استغفار
جز اثر پا به راه نگذاردهر که خواهد شود صلاح آثار
ساقیا پند از سنایی گیرتا شوی از دو کون برخوردار
با اسیران خویشتن مپسنددر قدح جرعه ای و ما هشیار
شد سنایی حکیم حاذق مندارویم در دکانچهٔ عطار
پای من راه خانه می داندسر من راه خانهٔ خمار
چند ای خودپرست خواهی بودهم خود آزار و هم خدا بیزار
چیست توحید با خدا بودنبیخود و بی قرار و بی انکار
ورنه با خویشتن اگر خواهیچه یکی گو چه صد بگو چه هزار
اصل توحید نفی غیر خداستنیست لیکن بجز تویی اغیار
تا حسابی به خویشتن داریخویش را در حساب هیچ شمار
بی تو در کلبه ام که می باشمگشته هر موی بر تنم مسمار
باده در جام و در زبان توبهدست در کاسه و به لب زنهار
ز این جهان در بساط ما امروزنیست غیر از جریدهٔ اشعار
هستم امروز ز این تجمل خوداز خدا و رسول منت دار
دید روزی مرا دل آزردهعشق با این جلال و جاه و وقار
گفت ای عاشق خراباتیاز می وصل ساغرت سرشار
دل حزینی چرا و از چه سببگشته ای عاجز و مشوش کار
گفتم ای پادشاه درویشانخود سپاهی و خود سپهسالار
قوت من شعلهٔ دماغ من استنیستم کز ز مرغ آتش خوار
گرچه بی بالم و پر پروازنشدم جز تو را ولیک شکار
از تو هرگز نکرده ام دوریگرچه دورم ز خویش و یار و دیار
آن قدر جای کرده ای در منکه دگر دلبرم ندارد یار
به خدایی که غیر او فانی استدست من گیر و با خدا بسپار
سال ها شد که ذکر من عشق استتو هم ای عشق روی با من آر
چه شود گر به یمن همت تواز قضا را شوم به یار دچار
او کشد تیغ و من کشم آهیهر چه جز او به او کنم ایثار
پای هجر از میانه برخیزددیگر از ما کند فراق، فرار
ما و من هر دو گم شود در اوخود شود عشق و عاشق و دلدار
چند باشم چو صورت درهاچشم در راه و پشت بر دیوار
برسان بر سرم جفاکاریای خدایا ز انتظار برآر
کشتی ام اوفتاده در گردابنه زمین می نماید و نه کنار
مدد از هیچ کس نخواسته امجز تو یا ربنا مع الابرار
همتم کی ز خاک برداردگر فتد بار سایهٔ اشجار
آنچه جز حمد حضرت باری استنیست جز نعت احمد مختار
در خیالم نه زید و نه عمرو استشعر من حالتی است از اسرار
ای سعیدا کباب کرد مراگریهٔ خونفشان و نالهٔ زار