غزل شمارهٔ ۹۵۳
جام ما دریاکشان مهر لب خاموش ماستمطرب ما همچو دریا سینه پرجوش ماست
هست تا در جام ما یک قطره می، دریا دلیمپشت ما بر کوه باشد تا سبو بر دوش ماست
بر سر خمخانه افلاک، خشت آفتابروز و شب در سیر و دور از باده پر جوش ماست
شمع ایمن کز فروغش کوه صحراگرد شدروزگاری شد که پنهان در ته سرپوش ماست
گرچه چون قمری ز کوکو نعل وارون می زنیمقدکشیدن های سرو از تنگی آغوش ماست
از نگاهی آسمان را می کند زیر و زبرآسمان چشمی که در تاراج عقل و هوش ماست
نه همین خون می خورد خاک از دل بی تاب ماچرخ هم خونین جگر از طفل بازیگوش ماست
گرچه ما را نیست صائب باده ای جز زهر تلخگوشها تنگ شکر از بانگ نوشانوش ماست