گنج

غزل شمارهٔ ۹۴۰

شکر این آب و علف ضایع کنان یک دم بجاستشکر ارباب سخن باقی است تا عالم بجاست
می کند اشک ندامت پاک، دل را از گناهنیست از دوزخ غمی تا دیده پر نم بجاست
بی کشاکش نیست عیسی گر برآید بر فلکچشم سوزن می پرد تا رشته مریم بجاست
کعبه حاجت روا را چشم زخمی لازم استگر رگ تلخی بود با چشمه زمزم، بجاست
نیست بر صاحبدلان دستی هوای نفس راباد در دست سلیمان است تا خاتم بجاست
نام فانی را اثر بخشد حیات جاودانتا نیفتاده است جام از دور، نام جم بجاست
لازم شمع است صائب اشک و آه آتشینتا اثر از زندگانی هست، درد و غم بجاست