غزل شمارهٔ ۹۳۹
چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاستتیغ شد کند و سماع طایر بسمل بجاست
عشق بی تاب است تا دوران خط آخر شدنچشم مجنون می پرد تا گردی از محمل بجاست
تیغ خونریزست تا یک کشتنی در عرصه هستحسن مغرورست تا یک عاشق بیدل بجاست
شش جهت از کعبه دل در کمند اندازیندگر به هر جانب شود آن شاخ گل مایل بجاست
نیم جانی داده اند و یک جهان دل برده اندروز محشر با شهیدان دعوی قاتل بجاست
هیچ کافر را مبادا خودپرستی سد راه!آسمان شد با زمین هموار و این حایل بجاست
دل چو از جا رفت، عالم می شود زیر و زبرنیست بی پرگار دور آسمان تا دل بجاست
نور و ظلمت با جهان آب و گل آمیخته استتا زمین و آسمان باشد حق و باطل بجاست
تا نگردیده است عادت، نشأه می بخشد شرابگر به امید جنون از نو شوم عاقل بجاست
تا شکاری هست، در پرواز باشد چشم دامنیست زلف یار را آرام تا یک دل بجاست
زشت صائب زیر گل خواهد نهان آیینه راخصمی گردون دون با مردم قابل بجاست
این جواب حضرت میرزا سعید ما که گفتاین گره از رشته ما وا شد و مشکل بجاست