گنج

غزل شمارهٔ ۹۳۸

در غبار خط صفای آن پری طلعت بجاستگرچه شد درد این شراب صاف، کیفیت بجاست
رفتن فصل بهار، از خواب سنگینی نبردطی شد ایام جوانی و همان غفلت بجاست
توبه خواهش به سایل می دهد از روی تلخخواجه ممسک کند گر دعوی همت بجاست؟
بحر نتواند فرو بردن کف بی مغز راغرقه شد در آب یونان و همان حکمت بجاست
در چنین عهدی که مردم خون هم را می خورندمی کشد هر کس که پا در دامن عزلت بجاست
داد جا در دست چون خاتم سلیمان مور راعزت افتادگان از صاحب دولت بجاست
می فشاند گوهر و آب از خجالت می شودگر کند ابر بهاران دعوی همت بجاست
صائب از مینا به کنه باده مستان می رسنداهل معنی را نظر بر عالم صورت بجاست