گنج

غزل شمارهٔ ۹۳۷

دیده های پاک را با حسن، کشتی آشناستشبنم روشن گهر در گلستان فرمانرواست
اهل دل را کعبه و بتخانه می دارد عزیزخال موزون هر کجا بر چهره افتد خوشنماست
می کند بی دست و پایی دشمنان را مهربانموج دریا بر خس و خاشاک، بازوی شناست
سرفرازان جهان را خاکساری زینت استگوهر شهوار را گرد یتیمی کیمیاست
رهرو عشق از بلای آسمانی فارغ استآب روشن را چه پروا از غبار آسیاست؟
بر دم شمشیرم از باریک بینی های عقلای خوش آن رهرو که در راه طلب بی رهنماست
لوح های ساده را خواب پریشان است نقشبر تن آزاده نقش بوریا دام بلاست
چشم بینا در جهان عقل باشد دستگیردر بیابان توکل، چشم پوشیدن عصاست
مایه داران مروت، ماندگان را شهپرندورنه بوی پیرهن فارغ ز امداد صباست
می رساند بوی گل خود را به دنبال بهارگرچه از رنگ شلاین، پای سیرش در حناست
بیش شد ذوق گرستن دیده را زان خاک پایچشم را روشن نماید گریه ای کز توتیاست
می شود راجع به اصل خویش صائب فرع هابازگشت بوی مشک آخر به آهوی ختاست