غزل شمارهٔ ۹۰۲
سبکسری که اسیر هواست همچو حبابمیان بحر ز دریا جداست همچو حباب
لطافت است نقاب محیط بیرنگیوگرنه آینه ام خوش جلاست همچو حباب
هزار بار اگر بشکند، درست شودسبوی هر که ز آب بقاست همچو حباب
درین محیط که هر موج مد احسانی استتلاش باختن سر، بجاست همچو حباب
میان بحر ز موج سراب تشنه ترمز آب، در گره من هواست همچو حباب
ز روی بحر دهد چشم آب، دیده وریکه در فشاندن سرخوش اداست همچو حباب
ز قرب بحر چه لذت برد نظربازیکه چشم بسته شرم و حیاست همچو حباب
نمی خلد به دلی ناله شکایت منشکست شیشه من بی صداست همچو حباب
گشوده شد ز هوای محیط، عقده منخوشا سری که در او این هواست همچو حباب
سبکسری که زند پیش بحر، لاف وجوداگر به باد دهد سر، بجاست همچو حباب
به روی دست سر خویش را چرا ننهم؟مرا که آب بقا زیر پاست همچو حباب
مرا تعین ناقص ز بحر دارد دوربقای من به نسیم فناست همچو حباب
به اشک و آه، دل دردمند من تازه استصفای خانه ز آب و هواست همچو حباب
هزار بار گر افتم، ز جای برخیزمبه بحر، کشتی من آشناست همچو حباب
فتاده است سر و کار من به دریاییکه نه سپهر در او بی بقاست همچو حباب
به یک شکست ز دریا نظر نمی پوشممرا به چشم خود امیدهاست همچو حباب
به آشنایی دریا مبند دل زنهارکه عقد الفت او بی وفاست همچو حباب
ز باد نخوت اگر پر شود ز بی مغزی استسری که در خم تیغ فناست همچو حباب
چگونه قطره من عاجز هوا نشود؟که بحر را ز هوا عقده هاست همچو حباب
ز آه بر دل پر خون من غباری نیستهوای خانه من دلگشاست همچو حباب
درین محیط که صد سر به تره ای است ز موجنفس دلیر کشیدن خطاست همچو حباب
به غیر قطع نفس نیست ساحلی ما راهوا به کشتی ما ناخداست همچو حباب
همیشه بر سر بی مغز خویش می لرزدعنان هر که به دست هواست همچو حباب
نمی کنم چو صدف دست پیش ابر درازکه گوهرم دل بی مدعاست همچو حباب
اگر چه بر دل دریاست بار، عقده منخوشم که عقده ام آسان گشاست همچو حباب
خراب کوی مغانم که آب تلخش راهزار عاشق سر در هواست همچو حباب
چو مومیایی من در شکست خود بسته استگر از شکست نترسم، رواست همچو حباب
ازان ز راز دل بحر نیستی آگاهکه چشم شوخ، ترا بر قفاست همچو حباب
همان ز ساده دلی بر حیات می لرزماگر چه بحر مرا خونبهاست همچو حباب
چو بی مثال فتاده است آن محیط لطیفچه سود ازین که تنم رونماست همچو حباب؟
تلاش گوشه نشینی ز پوچ مغزی هاستکه خلوت تو همان پر هواست همچو حباب
به من تلاطم دریا چه می تواند کرد؟مرا شکستگی، آب بقاست همچو حباب
قرار نیست ز درد طلب مرا صائبز بحر اگر چه مرا متکاست همچو حباب