غزل شمارهٔ ۹۰۱
زهی ز عارض گلرنگ، خونی می نابعرق به روی تو جام شراب در مهتاب
به پای آبله ریز آنقدر ترا جستمکه غوطه زد به گهر رشته های موج سراب
خرد به زور می ناب برنمی آیدمرو به کشتی کاغذ دلیر بر سر آب
هوای خانه به ویرانیش کمر بنددکسی که خانه ز دریا جدا کند چو حباب
چه کم ز ریزش خوناب دل شود تب عشق؟چه آب بر دل آتش زند سرشک کباب؟
کتاب جوهر شمشیر عشق را صائبز خون خضر و مسیحاست سرخی سر باب