غزل شمارهٔ ۸۶
من که خواهم محو از عالم نشانِ خویش راچون نشانِ تیر سازم استخوانِ خویش را
کاش وقتِ آمدن واقف ز رفتن میشدمتا چو نی در خاک میبستم میانِ خویش را
تیغ نتواند شدن انگشت پیشِ حرف منتا چو ماهِ نو سپر کردم کمانِ خویش را
شد قفس زندانِ من از خارخارِ بازگشتکاش میکردم فرامش آشیانِ خویش را
وا نشد از تختهٔ تعلیم بر رویم دریکاش اول تخته میکردم دکانِ خویش را
داشتم افتادنِ چاهِ زنخدان در نظرمن چو میدادم به دستِ دل عنانِ خویش را
از جفا دل برگرفتن نیست آسان، ور نه منمهربان میساختم نامهربانِ خویش را
لازمِ پیری است صائب برگریزانِ حواسمنع نتوان کرد از ریزش خزانِ خویش را