غزل شمارهٔ ۸۵
من گرفتم ساختی پوشیده سالِ خویش راچون کنی پنهان ز چشمِ خلق حالِ خویش را؟
وارثان را کرد مستغنی ز احسانِ اجلهر که پیش از مرگ قسمت کرد مالِ خویش را
چون صدف، گوهر اگر ریزند در دامن مرا،برنیارم ز آستین دستِ سؤالِ خویش را
در میانِ جمع تا چون شمع باشی سرفراززسبزدار از آبِ چشمِ خود نهالِ خویش را
میگدازندت به چشمِ شور، این نادیدگانمن گرفتم بَدر گرداندی هِلالِ خویش را
میشود افزون غبارِ کلفتم چون آسیامیزنم بر یکدگر چندان که بالِ خویش را
رحم کن ای گوهرِ سیراب بر لبتشنگانچند داری در گره آبِ زلالِ خویش را؟
وقتِ رفتن نیست در دنبال، چشمِ حسرتشهر که پیش از خود فرستاده است مالِ خویش را
پردهٔ حیرت جهان را چشمبندی کردهاستاز که میداری نهان یارب جمالِ خویش را؟
نه ز دلسوزی است خوبان گر به دل رحمی کنندتازه دارد بهرِ خود ریحان سفالِ خویش را
هر که گردیده است صائب، زخمیِ عین الکمالمیکند پوشیده از مردم کمالِ خویش را