غزل شمارهٔ ۸۵۴
غم آتشین عذاران نه چنان برشت ما راکه ز خاک بردماند نفس بهشت ما را
به نیازمندی ما چو نداشت حسن حاجتبه دو دست نازپرور ز چه می سرشت ما را؟
ز نسیم بی نیازی چو به باد داد آخربه هزار امیدواری ز چه روی کشت ما را؟
نه به کار دسته گل، نه به کار گوهر آمدفلک این قدر به دقت به چه کار رشت ما را؟
نه چنان دو چشم ما را غم عشق سیر داردکه به فکر نعمت خود فکند بهشت ما را
به ثبات نقش هستی چه نهیم دل ز غفلت؟که سخن نگار قدرت به زمین نوشت ما را
شود آن زمان تسلی دل ما ز خاکساریکه به پای خم سرآید حرکت چو خشت ما را
تو ز کودکی مقید شده ای به خاکبازینبود به چشم حق بین حرم و کنشت ما را
ز نهال بی بر ما به عدم چه فتنه سر زد؟که نهاد اره بر سر خط سرنوشت ما را
ز غرور آدمیت به همین خوشیم صائبکه شکار خود به نعمت نکند بهشت ما را